۰
درگفت و گو با محمد علی حسینی زاده ، عضو هیات علمی دانشگاه مفید مطرح شد

همبستگی اجتماعی و زوال ارزشها

چرا در کشور ما همبستگی اجتماعی دوران فرود خود را طی می کند؟
تاریخ انتشار
پنجشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۴۵
همبستگی اجتماعی و زوال ارزشها
عصرتعادل- همبستگی؛ شاید نتوان مبدا دقیقی برای کاربرد این واژه در زندگی اجتماعی تعیین نمود. "همبستگی" واژه ای است که در مناسبات زندگی فردی و اجتماعی ریشه ای عمیق دارد و تنها چند و چون عمل شدن به آن در طول زمان و دوره های گوناکون متغیر بوده است.  این مفهوم اما مانند بسیاری از مفاهیم دیگر، با شکل گیری جوامع مدرن و ورود به عصر جدید، فرم جدید خود را یافته  و تاکید حکومت ها نیز بر ایجاد و گسترش آن در شکلی جدید گسترش یافته است. در ایران نیز  پس از جنبش مشروطه و طرح مفاهیم مدنی و اجتماعی نوین، تاکید بر ایجاد همبستگی اجتماعی و ملی، در شکلی نو ملاک عمل قرار گرفت و اما در این میان پستی ها و بلندی های بسیاری را نیز تجربه کرد. دکتر محمدعلی حسینی زاده، استاد علوم سیاسی و عضو هیات علمی دانشگاه مفید قم و نویسنده کتاب برجسته اسلام سیاسی در ایران ، اما تقویت دولت مدرن در جوامع درحال توسعه ای چون ایران را عاملی می داند که عملا به تضعیف همبستگی اجتماعی کمک کرده است. بحث در خصوص چرایی ضرورت ایجاد همبستگی اجتماعی و شکل گیری آن در جوامع گوناگون را با وی در میان نهادیم که در پی می آید:
  • در ابتدا بفرمایید عنصری که همبستگی اجتماعی و یاریگری را در جامعه ضروری می کند چیست؟
اجتماعي بودن انسان از قديم مورد تاكيد فلاسفه و انديشمندان بوده است. براين اساس انسانيت انسان در درون جامعه و از طريق تعامل با سايرين تحقق مي يابد و استعدادها و ظرفيتهاي فردي در سايه روابط اجتماعي بروز يافته و رشد مي كنند. فرد در آغوش جامعه احساس ارامش و امنيت خاطر مي كند و از گذر زندگي در كنار ديگران به شخصيت و هويت خود پي مي برد. به سخن ديگر در احساس همسويي و يا تفاوت با ديگران و در تعاملات روزمره اجتماعي است كه هويت فردي شكل و معنا گرفته و تكامل مي يابد. تصور شكل گيري هويت انساني بيرون از جامعه و يا منزوي از ان يا تصوري ارماني از جنس انسان ايده ال ابن طفيل است كه در جزيره اي دور افتاده با تاملات فلسفي و عقلاني به اگاهي و هويت مي رسد و يا تصوري است مربوط به انسان بيماري كه در جامعه ذره اي شده از فقدان ارامش و امنيت خاطر رنج مي برد و سرگشته و نگران به دنبال تكيه گاهي از جنس قدرت است تا در سايه آن به ارامشي هرچند موقت دست يابد. به لحاظ جامعه شناختي تصور اول امكانپذير نيست و به شهادت تاريخ ، اندك مواردي كه انسانها بيرون از جامعه رشد كرده اند از رشد و تربيت انساني بازمانده و چندان تفاوتي با حيوانات نداشته اند. اما در مورد شق دوم يعني انسان منزوي از جامعه و جاافتاده از گروه ها و حلقه هاي ارتباطي و بدون احساس همبستگي با ديگران سخن بسيار گفته شده است. چنين انساني تهي است و اماده براي پرشدن توسط ايدئوژيها و سازمانهاي سياسي و اماده براي اطاعت از قدرت و سرسپردگي به کسانی كه با نمايشي از قدرت و هوشمندي آوارگاني چنين را در گرد خود جمع كرده و به اطاعت فرامي خوانند. انسانهاي گسيخته و منزوي در عرصه سياست سنگ بناي جامعه توده اي وجنبشهاي توتاليتر را فراهم مي آورند. فرد تنها و منزوي و فاقد پيوندهاي اجتماعي اطمينان بخش به آساني در معرض نوعی بسيج خاص قرار مي گيرد. اطاعت پذيري و عشق به قدرت انان را براي هر عملي اماده مي كند و چنين است كه در چارچوب سازمانهاي توده اي و توتاليتر جنايتهاي هولناك به سادگي رخ مي دهند. فرد از خود رها شده و منحل شده در جمعي ساختگي به سادگي اماده پذيرش ارزشهاي تلقيني است و مي تواند الت دست ايدئولوژيها و سازمانهای سياسي قرار گيرد. در عرصه اجتماعي فرد گسيخته از همبستگي يا به تعارض با جمع برمي خيزد و راه دشمني با جامعه درپيش مي گيرد و دست به رفتارهاي نابهنجار مي زند و يا در خود فرو مي رود و افسرده و نااميد به آرزوي مرگ مي نشيند. به همين دليل است كه حفظ و بازسازي اشكال مختلف زندگي جمعي و گروهي در عصر مدرن كه عصر گسيختن و گسستن است ضرورت مي يابد و چنين امري مستلزم تامل و بازانديشي مداوم در مناسبات فرد و جامعه و بازتوليد اشكال مختلف پيوندهاي اجتماعي است تا در سايه ان فرد از آسيب تنهايي بگريزد و جامعه از خطر فرد رها شده رهايي يابد. 
-به این ترتیب ورود به عصر مدرن بر روند همبستگی اجتماعی اثراتی برجا گذاشته است. این روند نوسازی و مدرن شدن جوامع تا چه حد بر کمرنگ شدن همبستگی تاثیر داشته است؟
نوسازي در جوامع به طور معمول با گسستن پيوندها و تنگ تر شدن حلقه هاي ارتباط همراه است. انسان مدرن همسو با دنياي مدرن همواره در حال هجرت و حركتي پرشتاب است. حركتي كه او را از پيوندها و شبكه هاي امنيت بخش سنتي رها مي كند و به انزوا و تنهايي اش سوق مي دهد. انسان مدرن انساني مهاجر است هجرت از خانواده و قوم و قبيله و دل كندن از  روستا و محله و شهر و بريدن ارزشهاي سنتي به هردليل كه باشد واقعيتي است كه انسان مدرن كم و بيش تجربه كرده و خواهد کرد. اين هجرت هاي بي رويه و گاه اجتناب ناپذير همبستگي ها را كاهش
مي دهد و پيوندها را مي گسلد و دلها را از حضور ديگران خالي مي كند و فرد را به كوير انزوا و وحشت تنهايي رهنمون مي شود. در عصر مدرن بسياري از انسان ها با كنده شدن از جماعت هاي سنتي سرشار از پيوندهاي عاطفي به ناگاه به درون اجتماعات بزرگ و دنياي آشفته و پرهياهوي شهرها پرتاب ميشوند و بيگانه از ديگران به اجبار سر در گريبان تنهايي فرومي برند. تحرك اجتماعي و مهاجرت سهمي از علل زوال همبستگي اجتماعي را به خود اختصاص داده اند. سستي نهاد خانواده و افول  خانواده هاي گسترده و زوال جماعت هاي سنتي همچون قوم و قبيله و محله ، بخش ديگري از علل اين فرايند را تشكيل مي دهند. تكثر و زوال ارزش ها نيز عامل ديگري است كه فرد را به سردرگمي و بيگانگي از جامعه سوق مي دهد و شايد اين اخري از علل دیگر مهمتر است. اينها پيامد رشد سرمايه داري، صنعتي شدن، بوروكراتيزه شدن جامعه و انضباط سنگيني است كه انسان مدرن را از زير سايبان سنت بيرون كشيده و  در قفس آهنين مدرن گرفتار مي سازند. در دنياي سرمايه داري مدرن، اقتصاد فقط ساخت مسلط بر جامعه نيست بلكه ذهن فرد را نيز به اشغال خود در مي اورد و چنين است كه انسان مدرن هر روز بيش از پيش بر عقل معاش تكيه مي زند و در اين شرايط دغدغه معيشت او را از انديشيدن به ديگران بازمي دارد. در سايه اشتياق ديوانه وار انسان و جامعه مدرن به نو شدن و نوسازي ارزش هاي كهن كهنه مي شوند و چارچوب هاي اخلاق سنتي از مد مي افتند و  بدين ترتيب ستون سايبان جماعت فرومي ريزد و اجتماع افراد از هم مي گسلد. در اين شرايط هركس  تنها و غريبانه دنياي كوچك ارزشهاي خود را مي سازد و به خانه تنهايي خود مي انديشد.
بسیاری بر این باورند که با مدرن شدن جوامع شکل و نحوه همبستگی نیز باید تغییر کند، چه نوع و مدلی را می توان برای این همبستگی متصور شد؟
دوركيم، جامعه شناسي كه همبستگي اجتماعي دغدغه اصلي او را تشكيل مي داد در يك تقسيم بندي جوامع سنتي و مدرن همبستگي را به دو شكل مكانيكي و ارگانيكي تصور مي كند. در همبستگي مكانيكي شباهت مبناي پيوند افراد به يكديگر است شباهتي كه تمامي حوزه ها از لباس و آداب غذا خوردن گرفته تا دين و ارزش هاي اخلاقي را در برمي گيرد. در اين جامعه همگوني و همرنگي اساس جمعيت و انگيزه همراهي است. اما در نوع دوم همبستگي كه ويژگي جامعه مدرن و برآمده از تقسيم كار و گسترش كمي واحدهاي اجتماعي است تفاوت، اساس همبستگي است. در اين جامعه ديگر شباهت نيست كه فرد را به ديگري پيوند مي زند بلكه تفاوت هاي برامده از تقسيم كار، انسانها را به هم نيازمند كرده و بدينسان به يكديگر پيوندشان مي دهد. در دنيايي كه تقسيم كار پيچيده افراد به حوزه هايي كاملا متفاوت سوق داده است فقط نياز است كه مي تواند نوعي حس همبستگي ايجاد كند اما چنانكه پيداست اين نياز اساسا مادي و مصنوعي است ونمي تواند حسي عميق از همبستگي را در فرد برانگيزد و به همين دليل و به دليل زوال وجدان جمعي يا همان دين و ارزش هاي مشترك فرد در دنياي مدرن همواره در معرض تنهايي و انزوا و بيگانگي از جامعه قرار دارد. زوال ارزشها و چارچوبهاي اخلاقي فرد را در شرايط سرگشتگي و آنومي قرار مي دهد. جامعه انوميك از مجموعه اي از افراد منزوي و سرگشته تشكيل شده كه هر يك به مثابه ذره اي رها شده در فضاي اجتماعي به هر بادي به سويي مي غلطند و هيچ گاه ارام نمي گيرند.
-با خوانش دورکیمی ابزار ایجاد نوعی  همبستگی ارگانیک در جوامع مدرن چه چیزی است ؟
ابزار این کار را دوركيم  از سويي در ادغام فرد در گروه ها،‌ سازمان ها و جماعت هاي مصنوعي مي بيند و از سوي ديگر بر احياي وجدان جمعي از طريق ايجاد نوعي آيين اخلاقي مدرن تاكيد مي كند. قطعا تكثير نهادها، سازمان ها و گروه های مستقل و تشويق فرد به پيوستن به انها در رهايي از تنهايي و تقويت پيوند فرد و جامعه نقش دارد و در ضرورت وجود چنین نهادهایی که سنگ بنای جامعه مدنی مدرن هستند تردیدی نیست اما همانگونه که دورکیم هم اشاره کرده است کافی نيست. از سوي ديگر در كارامدي و موفقيت پیشنهاد دورکیم مبنی بر ایجاد آيين اخلاقي مدرن مبتني بر فرديت و رها از قدسيت ترديد بسيار است. در اين شرايط به نظر مي رسد بازسازي سنت هاي قدسي و احياي ارزش هاي اخلاقي و تبليغ و تشويق ارزشهاي عام برامده از سنت هاي ديني مي تواند با ايجاد نوعي وجدان جمعي فراگير به احياي همبستگي بخصوص در جوامع دين بنياد كمك كند. هرچند که به دلیل اختلافات درونی سنتهای دینی چنین کاری به سادگی امکانپذیر نیست.
-فارغ از مباحث اخلاقی و اجتماعی در این راستا، برخی بر این نظرند که در جوامع در حال توسعه، علت اصلی و اساسی ضعف در همبستگی اجتماعی ، ضعف در ساختار دولت مدرن و قدرت سیاسی است، تا چه حد می توان این نظر را درست دانست؟
دولت می تواند با ایجاد هویت ها و ارزش های کلانی چون شهروندی و ملیت و تکثیر گروه ها و سازمانهای اجتماعی به رشد همبستگی اجتماعی یاری رساند.
از این منظر دولت های کثرت گرا و دموکراتیک با تقویت جامعه مدنی می کوشند تا همبستگی اجتماعی را بازسازی کنند. چنین دولتی می تواند کارکردهای خود را معطوف به بازسازی همبستگی های رو به زوال سامان داده و آگاهانه در تولید اشکال جدید همبستگی بکوشد. اما در سوی مقابل دولت همچنین می تواند با حذف و سرکوب گروه های مستقل و تضعیف پیوندها و وفاداری های سنتی به زوال همبستگی اجتماعی کمک کند. فرد تنها، رها شده و ذره ای شده ، تنعا مطلوب دولت های توتالیتر است زیرا به آسانی در معرض بسیج سیاسی قرار می گیرد. سازمان های سیاسی به آسانی می توانند چنین افرادی را به اطاعت از خود فراخوانند و آنان را در جهت امیال خود بسیج کنند و به هرعملی که می خواهند تشویق نمایند. در این شرایط ایدئولوژی های سیاسی جایگزین چارچوب های اخلاقی و دینی سنتی می شوند و امر سیاسی جای امر قدسی را می گیرد و فرد در سایه ارتباط با سازمان سیاسی و رهبران قدرتمند و یا با قرار گرفتن در خیل بیشمار وفاداران دولت احساس همبستگی و همراهی با جماعت کرده از تنهایی رهایی می یابد. در بسیاری از کشورهای در حال توسعه فرایند دولت- ملت سازی ناقص و ناکامل طی شده و ماهیت استبدادی دولت همچنان تداوم یافته است به همین دلیل دولت ها در حالی که از ابزارهای سلطه مدرن و از جمله رسانه ها و نیروهای نظامی قدرتمند و بوروکراسی مدرن بهره می گیرند بنا به ماهیت استبدادی و گاه توتالیتر خود تمایلی به تکثیر نهادها و گروه های اجتماعی مستقل ندارند.
-آیا می توان گفت در اینگونه جوامع همبستگی سنتی بیش از همبستگی مدرن است؟
خیر. در این جوامع اشکال سنتی همبستگی  رو به زوالند و از سوی دیگر از اشکال مدرن همبستگی نیز خبری نیست.  دولت و ایدئولوژی جایگزین پیوندهای سنتی می شوند و نوعی همبستگی مصنوعی به وجود می آورند. در چنین جوامعی امر سیاسی اولویت می یابد و فرد در معرض دست اندازی دولت ها قرار می گیرد و دل به ایدئولوژی ها می بندد. در این جوامع در حالی که دولت ها با دسترسی به ابزارهای نوین قدرتمندتر می شوند افراد با جدا شدن از شبکه ها و پیوندهای سنتی تکیه گاه خود را از دست داده و ضعیف تر می شوند. بنابراین تقویت دولت مدرن در این جوامع عملا به تضعیف همبستگی اجتماعی کمک کرده است.
- پارسونز نظریه ای دارد که می گوید همبستگی زمانی به وجود می آید که عناصر فرهنگی و ارزش های مشترک جامعه در نظام عملکرد مردم نهادینه شده باشد. بر اساس این تعریف یکی از بحران های همبستگی در ایران را فاصله میان ارزش ها و کردار و عملکرد مردم می دانند، تاثیر این دو عامل بر یکدیگر تا چه حد است و آیا می توان به واقع کمبود همبستگی را به دلیل این امر دانست؟
ببینید موضوع این است که در فرایند نوسازی و تحت تاثیر فشارهای فزاینده صنعتی شدن و تغییرات اجتماعی برآمده از آن ، چارچوب های ارزشی سنتی به تدریج سست می شوند و اقتدار قواعد اخلاقی به چالش کشیده می شود. زوال ارزش ها فرایندی طولانی و تدریجی است و در طی این فرایند گاه در حالی که هنوز ارزش ها اعتبار ظاهری خود را حفظ کرده اند و افراد خود را وفادار به انها نشان می دهند،  در حوزه عمل نشان چندانی از اخلاق به چشم نمی خورد. در واقع فاصله ای بین نظر و عمل به وجود می اید که نشان از تضعیف اقتدار قواعد اخلاقی است. فرد در این جامعه یا اصولا اعتقاد خود را به این ارزش ها از دست داده است و فقط تحت تاثیر اجبار اجتماعی خو را به ظاهر معتقد نشان می دهد و یا اگرچه اندک اعتقادی در وی مانده است اما اقتدار این اعتقاد به آن اندازه نیست که فرد را به سوی عمل اخلاقی سوق دهد. در هر صورت به دلیل اینکه در عمل قواعد اخلاقی رعایت نمی شود رفتار افراد قاعده مند نبوده و لذا قابل پیش بینی نیست. نوعی تظاهر و ریاکاری بر عمل افراد حاکم می شود که راه را بر شناخت شخصیت واقعی فرد می بندد. بدین ترتیب تعامل اجتماعی رو به زوال می رود و بدبینی جایگزین اعتماد می شود و بیگانگی رو به فزونی می گذارد و در نتیجه فرد به انزوا سوق داده می شود. به واقع در این شرایط نوعی بی هنجاری حاکم بوده و جامعه در حال فاصله گرفتن از قواعد و ارزش های اخلاقی سنتی است و فقط تحت تاثیر اجبار بیرونی ظواهر جامعه حفظ شده است و اگر این اجبار به هردلیل برداشته شود پوسته بیرونی اخلاق نیز فرو می ریزد. برخی از این نشانه ها در جامعه ایران نیز به چشم می خورد. اینکه جامعه خود را اخلاقی می نماید اما سرشار از جرم و ناهنجاری است نشان از زوال اقتدار قواعد اخلاقی دارد. رواج تفسیرهای فردی از قواعد اخلاقی و بی اعتنایی به اخلاق نیاکان همگی از زوال سنتی خبر می دهند که قرن ها مبنای همبستگی و اعتماد متقابل بوده است. به هرحال در این شرایط اولیای امور باید برای تقویت بنیان های همبستگی اجتماعی چاره ای بیندیشند که بدون شک با تلاش برای بهبود آن بنیان های سیاسی و اجتماعی نیز شاکله ی درست خود را خواهد یافت.
 
 
 
 
 
کد مطلب : ۷۶۲۸۴
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما
نظر شما

کلام امیر
مَن تَرَكَ إنكارَ الْمُنكَرٍ بِقَلبِهِ و يَدِهِ ولِسانِهِ فَهُوَ مَيِّتٌ بَينَ الْأحياءِ؛

كسى كه منكر را با قلب و دست و زبانش انكار نكند، مرده ‏اى است ميان زندگان.